Tuesday, January 26, 2010

هیچ در هیچ


این صفحه را برای خودم ایجاد کرده ام. کسی نیاید، پیغامی نگذارد و حرفی نزند بهتر است.
چه چیز این صفحه ی سیاه به درد چه کسی می خورد. این نور؛ نور سیاهی بیش نیست نوری که از لایه های متمادی نور، نور می گیرد. بیایید وقت و حوصله ی عزیزتان را پای این سیاه سایبر نورانی هدر دهید که چه؟
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آآنکس که خریدار بدو رایم نی
وا کس که بدو رای خریدارم نی
و از این گونه بود که بازار غزل فروشان رونقی عظیم یافت. هر روز جماعتی متحیر گرد می می آمدند و بر ایشان قول می گفتم قول گفتنی غریب.
چنان که دستار و جامه هایی بس خطیر در میانه ضرب می گشت و همه آن خلق به دهشت می شدند.
و روزی بر ایشان قول گفتم که:
آراسته و مست به بازار آیی
ای دوست نترسی که گرفتار آیی؟
و خلق همه بدرد می گریستند

No comments:

Post a Comment