Wednesday, January 27, 2010

یک نفس ای خواجه ی دامن کشان...


کشان کشان که بیایی کشان کشان بروی
و کسی هیچ کجای کشت را نخواهد
دید
نفست و نفست را مطمئن باش که قلوب مغلوبان عالم را تو می نفسی حتی
حتی حتی چیست؟
آبی تو و من آبم
خوابی و تو من بیدارستم چنان کمان به زه کرده
که ذکر خیر تو بود از نخست حلقه ی شب
میان هر چه میانی که می کشد به عصب
من از ترانه تو از دوش قصه می خوردی
نبود درد که ما را وفا کند به ادب
ترانه خیس زمین خیس چشم باران خشک
کشیده گزمه منحوس بغض پرده ی تب
من و تو گربه خیسیم گربه های غرور
افاده ششصد و پنجاه و اندی است چه جوریه که اینجوری آدم بیشتر خوشش میاد تا وقتی دولا میشه رو تخت

Tuesday, January 26, 2010

هیچ در هیچ


این صفحه را برای خودم ایجاد کرده ام. کسی نیاید، پیغامی نگذارد و حرفی نزند بهتر است.
چه چیز این صفحه ی سیاه به درد چه کسی می خورد. این نور؛ نور سیاهی بیش نیست نوری که از لایه های متمادی نور، نور می گیرد. بیایید وقت و حوصله ی عزیزتان را پای این سیاه سایبر نورانی هدر دهید که چه؟
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آآنکس که خریدار بدو رایم نی
وا کس که بدو رای خریدارم نی
و از این گونه بود که بازار غزل فروشان رونقی عظیم یافت. هر روز جماعتی متحیر گرد می می آمدند و بر ایشان قول می گفتم قول گفتنی غریب.
چنان که دستار و جامه هایی بس خطیر در میانه ضرب می گشت و همه آن خلق به دهشت می شدند.
و روزی بر ایشان قول گفتم که:
آراسته و مست به بازار آیی
ای دوست نترسی که گرفتار آیی؟
و خلق همه بدرد می گریستند