Friday, December 14, 2012

آخرین نامه ام به تو

سمین عزیز
سالهایی که گذشت سالهای سختی بود. من پیر تر شدم، شکسته تر. سالهایی که فقط اسمشان سال بود با روزهایی که هر کدام  سال بودند. توی این سه سال روزی نبود که خودکشی در من مثل هیولایی نفس نکشد. روزهایی که تو ندیدی و چه خوب که ندیدی. ترک خانه ی پدری، اعتیادی که اگرتمامش نمی کردم تمام وجودم را گرفته بود و زیستن در شهری که همه ی کوچه هاش را با تو یا با یاد تو خاطره دار کرده بودم. روزهای ضجه های درونی من. روزهایی که از خودم می پرسیدم: کدام پیرهنم را بپوشم که دستهای تو دکمه هایش را نبسته باشد.
روزها گذشت عید ها تولد ها تاریخ آشنایی ها تو توی تمامشان نبودی حتی همین بلاگ که احتمالا تو هیچ وقت نمی آمدی و تلفنی که دیگر عوض شده بود و من پیر می شدم، شکسته می شدم با اتفاق های تو که فقط از دور نگاه می کردم در حالی که اگر ذره ای از من در تو زنده بود می توانستی پیدایم کنی یا حتی همینجا چیزی بنویسی که زنده ام کند.
چشمم را باز کردم کابوس سه ساله ای بود که تمامی نداشت.
امروز که فقط بیدار شدم با حقایقی آشتی کردم که سالها نمی دیدمشان. اینکه تو اهل زندگی من نبودی؛ من هم اهلیتش را نداشتم. اینکه حتی توان براورده کردن خواهش هایت را نداشتم. اینکه تو مخدری بودی که از نداشتنت عاجز بودم و از داشتنت عذاب می کشیدم. اینکه تو بازگشتنی نیستی حتی اگر برگردی. دیوار های ما طوری خراب شده که ساختنی نیست.
به همین خاطر، به نیت همه ی عشقی که به تو ورزیدم و به حرمت نازنین ترین خاطرات زندگی ام که با تو رقم خورد، با بهترین آرزو ها به خدا می سپارمت. از تو 3 عکس و یک فایل صوتی مربوط به آخرین حرفهایمان را به رسم یادگار نگاه داشته ام و همه خاطرات آن عشق 6 ساله که در من 9 سال زیست.

....از دوست به یادگار دردی دارم
این درد به صد هزار درمان ندهم.